الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
342
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
تو ابدى و هميشگى و جاويدى ، پس نهايت و پايانى براى تو نيست ؛ و تو محل و نهايت سير و حركت خلايقى ، پس گريزگاهى از تو نيست ؛ و تو وعدهگاهى ، پس جاى نجاتى از تو نيست مگر به سوى تو . در خطبهء 152 مىفرمايد : الأَحَدِ لا بِتَأويلِ عَدَدٍ ، وَ الخالِقِ لا بِمَعنى حَرَكَةٍ وَ نَصَبٍ ، وَ السَّميعِ لا بِأَداةٍ ، وَ البَصيرِ لا بِتَفريقِ آلَةٍ ، وَ الشّاهِدِ لا بِمُماسَّةٍ ، وَ البائِنِ لا بِتَراخي مَسافَةٍ ، وَ الظّاهِرِ لا بِرُؤيَةٍ ، وَ الباطِنِ لا بِلَطافَةٍ . بانَ مِنَ الأَشياءِ بِالقَهرِ لَها وَ القُدرَةِ عَلَيها ، وَ بانَتِ الأَشياءُ مِنهُ بِالخُضوعِ لَهُ وَ الرُّجوعِ إِلَيهِ . يكى است بىآنكه به عدد و شماره تأويل شود ( بلكه معنى يكى بودن و احديّت او اين است كه به تعدّد و تركيب و جزء داشتن تأويل نمىشود تا در عين يكى بودن ، متعدّد باشد . و نيز احد و بىجزء و غيرمركّبى است كه نظير و همتا و دومى ندارد . و يكى ، عددى نيست كه مفهومش متعدّد بودن يا قابل تعدّد بودن آن يكى باشد كه خدا از آن منزّه است ) ، و آفريننده است نه به اين معنى كه حركتى از او صادر شود و رنج و زحمتى متحمّل گردد ، و شنونده است نه به وسيلهء گوش ، و بيناست نه با برگرداندن حدقهء چشم ( يعنى شنوايى و بينايى او بدون وسيله است ) ، و حاضر است نه به تماس ( چنان كه دو شىءِ مادّى با هم تماس مىيابند و انسان در نزد چيزى حضور مىيابد ، بلكه حضور او به معنى احاطه و علم بر همهء اشياء است ) ، و جداست نه به دورى و فاصله ( يعنى دورى او مثل دورى دو شىءِ مادّى از يكديگر كه به فاصلهء مكانى يا زمانى صورت مىيابد نيست ، بلكه دورى او از هر ممكن ، تنزّه او از صفات ممكنات است ) ، و ظاهر و آشكار است نه به ديدن ( زيرا او از اينكه ديده شود منزّه است ، بلكه به خودى خود و به ذات خود و به آثار خود ظاهر و آشكار است ) ، و پنهان است